هیچ کس اشکی برای ما نریخت ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک
غزل آمد که حالم را گرفت
+
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 1:27 AM توسط احمد
|

خواستم حرف دلم را برايش بنويسم كه قلم ياري نكرد
خواستم از غم دوريش بگويم كه سيل اشكم ياري نكرد
پس سكوت كردم تا خود بفهمد و نگويم اين و آن ياري نكرد
آه يارب اين بار او گفت در راه عشقت دلم ياري نكرد
+
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 0:43 AM توسط احمد
|

اينكه مي گم دوستت دارم باور عشقه عزيزم اينكه مي گم عاشقتم خودش يه حسه عزيزم تو اينو باورش بكن جز تو كسي رو ندارم از عشق بي نهايت همش ميگم دوستت دارم شايد بگي يه ديونست كه هي ميگه دوستت دارم ولي اينو تو بدون كه بدجوري من اسيرتم اسير چشماي سيات اسير اون مرامتم اسير اون ناز نگات خلاصه كه نزار بگم با اين كه من نديدمت يه جور ديگه دوستت دارم جوري كه نمي تونم برات تو شعرم بزارم اگه بخواي بابت هديه صفات، قلبمو از سينه بكَنم تا كه بشم منم فدات پرپر بشم رو قدمات به آرزومم برسم
+
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 0:42 AM توسط احمد
|

بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ،
بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ،
نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ،
اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن
بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم ،
اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم
اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالكي كني ، صدام كن ، قلبم تنها
خرابه ي وجود توست
+
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 0:40 AM توسط احمد
|

شبی از پشت يک تنهايی غمناک و بارانی
ترا با لهجه ي گلهای صورتی صدا کردم ...
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بين گلهايی که در تنهايی ام روئيد ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی:
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم
+
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 0:37 AM توسط احمد
|

گريه هايم بي صداست عشق من بي انتهاست ردپاي اشک هايم را بگير تابداني خانه عاشق کجاست
+
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 0:35 AM توسط احمد
|

اگه بي تو تنها گوشه اي نشستم ، تويي تو وجودم بي تو با تو هستم
اگه سبز سبزم ، تو هجوم پائيز ، ذره ذرة من از تو شده لبريز
اي هميشه همدم واسه درد دلهام، عطر تو هميشه جاريه تو نفسهام
اي كه تارو پودم از ياد تو بي تاب ، با مني ولي باز دوري مثل مهتاب
بي تو با تو بودن شده شب و روزم .... بي توام اما يادت با منه هنوزم
تويي تو حرفام .. تويي تو نفسهام .. ولي جاي دستات خاليه تو دستام
من به شوقو ياد بارون .. موندم و پژمرده نمي شم ...
تشنه يك قطره ام اما سرد و دل آزرده نمي شم ...
سخته وقتي تو غزلهام از من و تو واژه اي نيست ..
سخته بي تو با تو بودن .. سخته ... اما چاره اي نيست
بي تو با تو بودن شده شب و روزم .... بي توام اما يادت با منه هنوزم
+
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 0:33 AM توسط احمد
|

اگه دلم تنگ ميشه خيلي برات منو ببخش
اگه نگام گم ميشه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو مي شمارم
اگه همش پيش همه بهت ميگم دوستت دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل مي چينم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب مي بينم
منو ببخش اگه تو رو مي سپارمت دست خدا
اگه پيش غريبه ها بجاي تو ميگم شما
منو ببخش اگه واسه چشماي تو خيلي كمم
تو يه فرشته اي و من خيلي باشم يه آدمم
منو ببخش اگه فقط مي خوام بشي مال خودم
ببخش اگه كمم ولي زيادي عاشقت شدم ....
+
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 0:31 AM توسط احمد
|

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...
+
نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 0:58 AM توسط احمد
|

یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت *ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــ* *ــــــ* *
+
نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 0:56 AM توسط احمد
|

متشكرم
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.
به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "
آغوش من هميشه براي تو باز است.
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.
هميشه پشتيبانت هستم.
من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.
فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.
همين الان در فكر تو هستم.
تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.
من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.
هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم.
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.
+
نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 0:51 AM توسط احمد
|


+
نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 0:49 AM توسط احمد
|

داری میری و دوباره من باید تنها بمونم شعر بی کسی هامو من تو گوش دیوار بخونم فکر می کردم دیگه قلبم واسه تو جایی نداره نمی دونستم خیالت منو تنها نمی زاره فکر می کردم رفتنت رو خیلی راحت می پذیرم اما می بینم که بی تو خیلیه اگه نمیرم کاشکی یکی پیدا می شد دستاتو می ذاشت تو دستم ببینی که هنوز عاشقو دیوونت هستم کاشکی لااقل یکیمون پا میذاشت روی غرورش اون یکی با مهربونی میشدش سنگ صبورش کار از این حرفا گذشته دیگه تو بر نمی گردی اما کاشکی قبل رفتن فکر من رو هم می کردی خوب می دونم نمیتونم بی چشات دووم بیار ولی از اون دل سنگت گله دارم گله دارم .................................
+
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 1:15 PM توسط احمد
|


+
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 1:12 PM توسط احمد
|


+
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 1:11 PM توسط احمد
|

توي دنيا دو تا نابينا ميشناسم : يكي تو كه هيچ موقع عشقم رو نديدي ..... يكي من كه كسي رو جز تو نديدم .....

+
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 1:10 PM توسط احمد
|

زمستان تکرار می شود
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو
هیاهوی خالی و پوچ....
من را
در حریم امن چشمانت
به آرامش برسان
+
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 1:5 PM توسط احمد
|

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
+
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 1:2 PM توسط احمد
|
